مهدکودک
تا امروز حدود یک ماه و نیم است که تو را به مهد میبرم روزهای سخت عادت کردن به مهدتمام شد...روزهایی که هرروزشان من ازدوریت مردم وبا دوباره دیدنت زنده شدم...روزهایی که چشمهایت پرازاشک بود ولبهایت میلرزید...ومن ابری میشدم ازاین جدایی .. هرچند که هنوزهم وقتی به نزدیکی مهدمیرسی ومیفهمی که لحظه جدایی ازآغوش مادرنزدیک است شروع به گریه میکنی و مامانت را میخواهی و همیشه این سوال را از من میپرسی که تو کجا میری؟؟ و بارها این سوال را پرسیدی ولی من چاره ای جز رفتن ندارم تو باید زندگی بدون بابا مامان را تجربه کنی و من هم مجبورم که به کارم ادامه بدم .این را بدان که برای من هنگامه جدایی ازتوبازعذاب آوراست وگاهی دیدگانم نمناک میگردد، گویی جزئی ازوجود...
نویسنده :
مامان منصوره
10:25


